كاربر گرامی به تکسیس.کام خوش آمديد، جهت استفاده از تمامی امكانات سايت عضو شويد. جهت عضويت اينجا كليك كنيد.


  • تبلیغات

قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط mshb » سه شنبه اسفند 4, 88 11:30 pm

این مبحث به جهت این امر ایجاد شد که هر شخصی زبان دل و ذهنش حرف بزنه.. هر چیزی توی این مبحث بیان میشه, بهتره از خودتون باشه.. اگرم نبود بنویسید از کیه..

متنها فقط به صورت گفتگوی روزمره بیان بشه

همیشه حرفی برای گفتن هست.. حتی در تنهایی
| |


___________

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
مدیریت
مدیریت
نماد کاربر
mshb
 
پست ها: 4526
تاريخ عضويت: پنجشنبه بهمن 17, 87 3:53 pm
موقعيت مکاني: شهسوار
سپاسگذاری کرده اید: 6240 مرتبه
سپاسگذاری شده: 6069 مرتبه در 2687 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم mshb به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
satlover (سه شنبه اسفند 4, 88 11:35 pm), دختر شهر باران (پنجشنبه تیر 24, 89 9:39 pm), Mostafa (پنجشنبه مرداد 14, 89 11:14 pm), Prancess f@myk (سه شنبه شهریور 8, 89 12:37 am), siAlAn (سه شنبه مهر 13, 89 10:13 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:12 am), خفته بر آب (يکشنبه آبان 8, 90 10:40 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط mshb » سه شنبه اسفند 4, 88 11:30 pm

*. اه... ببین زندگی را.. روزها با مدادم چه آرزوها و کاش ها را از عمد با خودکار مشکی که نکشیده ام.. این جوهر پاککن دست کیست؟!؟


*. دوست دارم مجازات را.. بچگی ام را ببخش و بگذار در مجازات عمل خویش زیستن را لمس کنم
| |


___________

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
مدیریت
مدیریت
نماد کاربر
mshb
 
پست ها: 4526
تاريخ عضويت: پنجشنبه بهمن 17, 87 3:53 pm
موقعيت مکاني: شهسوار
سپاسگذاری کرده اید: 6240 مرتبه
سپاسگذاری شده: 6069 مرتبه در 2687 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم mshb به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
satlover (سه شنبه اسفند 4, 88 11:35 pm), دختر شهر باران (پنجشنبه تیر 24, 89 9:39 pm), Mostafa (پنجشنبه مرداد 14, 89 11:14 pm), Prancess f@myk (سه شنبه شهریور 8, 89 12:37 am), siAlAn (سه شنبه مهر 13, 89 10:13 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am), خفته بر آب (يکشنبه آبان 8, 90 10:40 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط mshb » پنجشنبه مرداد 14, 89 6:10 pm

صداش رو روی گوشی موبایلم ضبط کردم. هر وقت دلم براش تنگ می‌شه می رم توی موبایلمو می‌گردم و صداش رو پخش می‌کنم. بهش می‌گم سلام، بهم می‌گه: سلام حالت خوبه امروز. می گم عالی. دلم برات تنگ شده. می گه منم دلم برات تنگه. کاش پیشم بودی دستتو می گرفتم. می گم مممم الان چشماتو ببند و فک کن پیشتم. فک کن کنارت نشتم و دستمو انداختم دور کمرت. قسمتایی که اون حرف می زنه رو نمی تونم عوض کنم. همین یه فایل رو از صداش دارم. اما قسمتای خودم رو می تونم عوض کنم. هر دفعه هر چی که دلم می خواد می گم. بسته به حس و حال اون لحظه م. یه وقتایی حتا باهاش دعوا می کنم. یه وقتایی نازشو می خرم. یه وقتایی براش ناز می کنم. اما هیچ وقت باهاش قرار نمی ذارم. حواسم هست که نمی تونه بیاد، که دیگه نمی آد. نمی خوام ازم دلخور بشه.

_________
به نقل از یه نفر
| |


___________

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
مدیریت
مدیریت
نماد کاربر
mshb
 
پست ها: 4526
تاريخ عضويت: پنجشنبه بهمن 17, 87 3:53 pm
موقعيت مکاني: شهسوار
سپاسگذاری کرده اید: 6240 مرتبه
سپاسگذاری شده: 6069 مرتبه در 2687 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم mshb به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
Mostafa (پنجشنبه مرداد 14, 89 11:14 pm), satlover (جمعه مرداد 15, 89 9:56 am), دختر شهر باران (پنجشنبه مرداد 21, 89 5:52 pm), Prancess f@myk (سه شنبه شهریور 8, 89 12:37 am), siAlAn (سه شنبه مهر 13, 89 10:13 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am), خفته بر آب (جمعه آبان 6, 90 8:05 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط Prancess f@myk » سه شنبه شهریور 8, 89 12:39 am

تا کی سکوت نقش نمایش منه؟؟؟
اما چه رنجی است

لذت ها را تنها بردن
و
چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و
چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
مدیر سابق
مدیر سابق
نماد کاربر
Prancess f@myk
 
پست ها: 65
تاريخ عضويت: يکشنبه بهمن 17, 88 12:18 am
موقعيت مکاني: رشت
سپاسگذاری کرده اید: 387 مرتبه
سپاسگذاری شده: 252 مرتبه در 65 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم Prancess f@myk به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
mshb (سه شنبه شهریور 9, 89 1:04 pm), satlover (سه شنبه شهریور 9, 89 3:42 pm), دختر شهر باران (سه شنبه شهریور 9, 89 5:45 pm), Mostafa (سه شنبه شهریور 9, 89 8:23 pm), siAlAn (سه شنبه مهر 13, 89 10:13 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط parastou » پنجشنبه شهریور 11, 89 1:26 pm

[highlight=#000000]همیشه حرفهایی بوده که از نگفتنشان پشیمان نیستم.....[/highlight]
[highlight=#000000]سکوت گاهی معجزه می کند.....[/highlight]
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی
نقشه از قبل مشخص شده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه رو خوب ببین ، خوب بباف !
نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند!
بعضی آدمها میاند و میرند و هیچ کسی نمیفهمه .....ولی بعضی ها از خودشون قدر 1 رد پا هم شده اثری میزارند....
مدیر سابق
مدیر سابق
نماد کاربر
parastou
 
پست ها: 73
تاريخ عضويت: دوشنبه مرداد 4, 89 7:08 pm
موقعيت مکاني: تهران
سپاسگذاری کرده اید: 156 مرتبه
سپاسگذاری شده: 329 مرتبه در 73 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم parastou به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
satlover (پنجشنبه شهریور 11, 89 3:33 pm), دختر شهر باران (پنجشنبه شهریور 11, 89 5:33 pm), Mostafa (پنجشنبه شهریور 11, 89 8:46 pm), mshb (پنجشنبه شهریور 11, 89 10:55 pm), Prancess f@myk (جمعه شهریور 11, 89 4:09 am), siAlAn (سه شنبه مهر 13, 89 10:14 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط siAlAn » سه شنبه مهر 13, 89 11:06 pm

زندگي را دوست دارم
چون شادي را در خود دارد
شادي را دوست دارم
چون غم را بدنبال مي آورد
غم را دوست دارم
چون بهترين يار من است
يار را دوست ندارم
چون مرا دوست نداشت
خودم را دوست ندارم
چون زندگي را دوست دارم
زندگي را دوست دارم
چون مثل هر گريه اي كه از پس خنده مي آيد، مرگ را يدك مي كشد.
مرگ را دوست دارم
حتي...
حتي.
مرگ را بدون دليل دوست دارم.
========================================
بیابان سر جایش ماند، اگرچه شن ها راهی شدند.
========================================

تصوير
مدیر سابق
مدیر سابق
نماد کاربر
siAlAn
 
پست ها: 910
تاريخ عضويت: يکشنبه شهریور 21, 89 8:34 pm
موقعيت مکاني: خداييش به تو مربوطه ؟
سپاسگذاری کرده اید: 2846 مرتبه
سپاسگذاری شده: 2931 مرتبه در 876 پست
میزان اعتبار: 5
 
کاربران زیر از کاربر محترم siAlAn به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
satlover (پنجشنبه مهر 15, 89 3:52 pm), Prancess f@myk (جمعه مهر 15, 89 3:59 am), دختر شهر باران (جمعه مهر 16, 89 8:19 pm), BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am), mshb (شنبه آذر 13, 89 3:50 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط siAlAn » جمعه آذر 11, 89 1:06 am

نمي دونم دركش تا چه حدي واست راحته كه چقدر دوستت دارم
خب تو رابطه هاي عاشقانه ، علاقه مندي عنصر اصليه
ولي نه با اين آلياژ
تو هم زياد داري شلوغش مي كني ها
من كه از همون اول هم گفتم ، دركش واست سخته
يعني مي خواي بگي فقط تو دوستم داري؟ پس من چي بي معرفت؟
مي توني بهم ثابت كني؟
اره خيلي راحت و اسون؟
خب اگه راست مي گي چطرري؟
18 ماه فيكس به پت مي شينم تا بتونم بعد از اون بازم باهات رو اين نيم كت بشينم
مي خواي به آينده اميدوارم كني؟
مي خوام زندگيمون رنگ بگيره ف يه رنگ باشه ، قشنگ باشه
تو كه بهتر از هر كسي مي دوني تنها كسم تو اين عالم كيه
اره خوب مي دونم
دوستت دارم عزيزم
من هم هيمنطور جيگر


الان چيزي بيشتر از دوسال داره از اون روز مي گذره
بعد از ما خيلي ها اومدن رو اون نيمكت نشستن و به هم قول دادن و با هم عهد بستن كه واسه هم ببمونن
يا موفق شدن يا اينكه نه
نمي خوام دوباره زخمم رو وا كنم
نم يخوام دوباره بهت فكر كنم
نم يخوام دوباره دلتنگي هام رو باهات قسمت كنم
حتي ديگه نيم خوام ببينمت
اسمت رو بشنوم
به صدات فكر كنم
نم دوني چه بلايي سرم اوردي
هفتم آبان روز تولدت بود
واست يه رز قرمز آورده بودم
ولي رو اون نيمكت، كنار من ، جات خالي بود
نيومدي شايد يادت نبود
شايد كار داشتي
دوازه آبان ساعت 22:43 دقيقه سالروز اشنايمون بود
كلي گريه كردم ولي گوشيم زنگ نخورد
يه اس هم ندادي
ولي من واست نوشتم : خانومي دوستت دارم، سالروز اشنايمون مبارك
ولي خطت خاموش بود، پيام دليورد نشد
يكي رو پيدا كردم كه عقده هام رو باهاش درميون بزارم
نترس گلم دختر نيست
حالم بد تر شد بعد از اينكه شنيدم عيد قربون جشن عقدت بود.
درسته كه ناراحت شدم
ولي از ته دل خوشحالم
انشاا.. خوش بخت بشي

از طرف كسي كه تا ابديت دوستت داره
========================================
بیابان سر جایش ماند، اگرچه شن ها راهی شدند.
========================================

تصوير
مدیر سابق
مدیر سابق
نماد کاربر
siAlAn
 
پست ها: 910
تاريخ عضويت: يکشنبه شهریور 21, 89 8:34 pm
موقعيت مکاني: خداييش به تو مربوطه ؟
سپاسگذاری کرده اید: 2846 مرتبه
سپاسگذاری شده: 2931 مرتبه در 876 پست
میزان اعتبار: 5
 
کاربران زیر از کاربر محترم siAlAn به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:11 am), satlover (شنبه آذر 13, 89 3:42 pm), mshb (شنبه آذر 13, 89 3:50 pm), دختر شهر باران (شنبه آذر 13, 89 8:55 pm), خفته بر آب (جمعه آبان 6, 90 8:08 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط Zohreh MN » جمعه آذر 11, 89 1:30 am

نمي دونم واقعا دوسم داري يا نه
اين اخلاق جديدت و اين كارات ديوونم ميكنه
دلم واسه اون روزاي خوبمون تنگ شده
كاش ميشد بازم مث اون روزا باشيم
كاش ميشد هموني شي كه من ميخوام
حيف.....
غربت آن نیست که تنها باشی، فارغ از فتنه ی فردا باشی

غربت آن است که چون قطره ی آب، در پی دریا باشی

غربت آن است که مثل من و دل، در میان همه کس یکه و تنها باشی
مدیر ارشد
مدیر ارشد
نماد کاربر
Zohreh MN
 
پست ها: 625
تاريخ عضويت: پنجشنبه مرداد 13, 89 1:29 am
موقعيت مکاني: رامسر
سپاسگذاری کرده اید: 1156 مرتبه
سپاسگذاری شده: 1565 مرتبه در 523 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم Zohreh MN به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
BEHNAM (جمعه آذر 11, 89 1:37 am), siAlAn (جمعه آذر 12, 89 11:01 pm), satlover (شنبه آذر 13, 89 3:43 pm), mshb (شنبه آذر 13, 89 3:50 pm), دختر شهر باران (شنبه آذر 13, 89 8:53 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط mshb » شنبه آذر 13, 89 3:46 pm

هرنفس , بهانه ای میشد تا حست کنم...
غافل از آن مانده بوده ام که روزی جسد پوکیده ای بیش نخواهم بود...
نیاز مند به یک نفس...
که همیشه خواهد ماند, نیازمند...
روح بی خبرم را دریاب...
| |


___________

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
مدیریت
مدیریت
نماد کاربر
mshb
 
پست ها: 4526
تاريخ عضويت: پنجشنبه بهمن 17, 87 3:53 pm
موقعيت مکاني: شهسوار
سپاسگذاری کرده اید: 6240 مرتبه
سپاسگذاری شده: 6069 مرتبه در 2687 پست
میزان اعتبار: 0
 
کاربران زیر از کاربر محترم mshb به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
satlover (شنبه آذر 13, 89 4:07 pm), BEHNAM (شنبه آذر 13, 89 4:24 pm), دختر شهر باران (شنبه آذر 13, 89 8:52 pm), siAlAn (شنبه آذر 13, 89 11:09 pm)

Re: قلمی برای بیان آنچه در ذهنها میگذرد...

پستتوسط siAlAn » چهارشنبه آذر 23, 89 2:49 am

چي بگم وقتي همه درها بسته مي شن؟
وقتي نياز با او بودن رو حس مي كني ولي دستات خالي ان
وقتي صداش مي كني و چراغ سبزي نمي بيني
وقتي كه مي خونيش ولي اجابتت نمي كنه
شايد هم دور از انصاف باشه كه بگم مي بينه دارم چه عذابي مي كشم و رحمي به حالم نمي كنه
لابد باز هم مثل هميشه منو درگير آزموني جديد كرده و خودم بي خبرم
آزمون صبر ، شماره 283
خدا جون اين منم، مجيد، بنده هميشه آلوده به گناهت
مي دونم داري صدام رو مي شنوي ، مي دونم سرت حسابي شلوغه، مي دونم داري بهم نگاه مي كني و لبخند مي زني
اره دارم وحي اي كه بهم مي شه رو تو اين ثانيه مي شنوم
اين ندا از كجاست؟
قلبم اجازه اين رو نمي ده بيشتر از اين بگم
فقط مي خوام بگم ، غيظت رو از رو وجود حقيرم بردار
دارم تو جووني پير مي شم، دلم تنگ تو شده، مي خوام ببينمت، بگو چرا حق اين رو ندارم كه نگاهت كنم تا به زندگي اميدوار بشم
لا اقل از پشت سر يه تقلب برسون
باور كن اين سوال خيلي سخته، شايدم اون موقعي كه داشتي درس مهر و رحمت رو مي گفتي ، من غايب بودم
تو رو به اين شبهاي عزيز؛ كمكم كن.
منتظرم تا رخصت وصال رو بدي.
========================================
بیابان سر جایش ماند، اگرچه شن ها راهی شدند.
========================================

تصوير
مدیر سابق
مدیر سابق
نماد کاربر
siAlAn
 
پست ها: 910
تاريخ عضويت: يکشنبه شهریور 21, 89 8:34 pm
موقعيت مکاني: خداييش به تو مربوطه ؟
سپاسگذاری کرده اید: 2846 مرتبه
سپاسگذاری شده: 2931 مرتبه در 876 پست
میزان اعتبار: 5
 
کاربران زیر از کاربر محترم siAlAn به خاطر این پست سپاسگذاری کرده اند
Zohreh MN (چهارشنبه آذر 23, 89 3:13 am), satlover (چهارشنبه آذر 24, 89 1:09 pm), BEHNAM (پنجشنبه آذر 24, 89 1:12 am), دختر شهر باران (دوشنبه بهمن 11, 89 8:16 pm)

بعد

بازگشت به پاتوق بچه های سایت

چه کسي حاضر است؟

کاربراني که در اين انجمن حضور دارند : بدون کاربر جديد و 1 مهمان